الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

239

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

عشق و ناموس اى برادر ! راست نيست * بر در ناموس اى عاشق نأيست ! وقت آن آمد كه من عريان شوم * جسم بگذارم سراسر جان شوم اى خبرهات از خبر ده بىخبر ! * توبهء تو از گناه تو بتر همچو جان در گريه و در خنده شو * اين بده وز جان ديگر زنده شو جستجويى از وراى جستجو * من نمىدانم تو مىدانى بگو ! حال و قالى از وراى حال و قال * غرقه گشته در جمال ذو الجلال غرقه‌اى نه كه خلاصى باشدش * يا به جز دريا كسى بشناسدش ( مثنوى مولوى ) 550 در تغيّر صفات « ابو الحسين نورى » از سياحت باديه باز آمده ، موهاى ريش و ابرو و مژه‌اش ريخته و صفاتش متغيّر شده بودند ؛ از او پرسيدند : آيا به تغيير صفات ، اسرار نيز متغيّر مىشوند ؟ در جواب گفت : اگر اسرار به تغيير صفات متغيّر مىشدند ، بىشك عالم هلاك مىشد و شروع به خواندن اين ابيات نمود : كما ترى صيّرني * قطع قفار الدّمن شرقني غربني * أزعجني عن وطنى إذا تغيبت بدا * و إن بدا غيبني يقول لا تشهد ما * تشهد أو تشهدني * * * مرا طى كردن بيابان‌هاى خالى و دشت‌هاى پر ، به اين‌سان كه مىبينى مبدل كرده است . مرا به شرق و غرب انداخت و از وطنم به دور انداخت . چون من غايب شدم او آشكار شد و هرگاه كه آشكار شد ، مرا غايب ساخت و مىگويد : يا هيچ ننگر و يا مرا بنگر . پس از آن ، صيحه زد و برخاست و بىدرنگ باز به باديه رفت . از او پرسيدند كه تصوّف چيست ؟ اين رجز را انشا نمود : جوع و عري و حفا * و ماء وجه قد عفا و ليس إلا نفس * تخبر عما قد خفا قد كنت أبكي طربا * فصرت أبكي أسفا